تبليغاتX
عشق هست کو عاشق!

عشق هست کو عاشق!

یک قابلمه پر از عشق

گذر گاه لحظه ها

در گذر گاه لحظه هایبی هوده

تنها ایستاده ام

تنها ایستاده ام و خاموش

به تو می نگرم ،به تو

ای که از قلب من بزرگتری

هیچکس با من نیست

            حتی قلبم که روزی همسفرم بود،

من هستم ومن

تنها ایستاده ام

ایستادهام ومبهوت می نگرم

ردپای لحظه های بیهوده را

هیچ چیز در من نیست

به گذشته لبریز شدم

نه به آینده

آینده اسرشار از نا مفهوم

           و اما حال چیزی نیست که بگویم هست

تنها ایستاده ام

به تو می نگرم ،به تو

ای که درآفتاب غرورت خشکیدم

تنها ایستاده ام ،

هیچ چیز در من نیست

هیچکس با من نیست

به تو می نگرم ،به تو

            ای که یادت از من به من نزدیک تر است

این بار به خود می نگرم

منی که از سایه خود نیز دورم و

در کمترین فاصله از یادت

                                   بازهم تنهایم

                 تنهای تنها........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:47  توسط بهار  | 

تو رفتی ولی ............

من هنوز با گذشته ها به زندگی نشسته ام

وتورا باشعرهای بارانی ام خیس می کنم

واژه هایم دیگر گیرایی همیشگی را ندارند

وکلمه در گلویم حلقه آویز می شود

                                                                                      از تو می پرسم

گناه من چیست ، که به خاطر به شعر در آوردن تو

مثل غنچه ها ی نگاهم پرپر می شوند ؟

                                                                                     بر گرد .............

هنوز واژه هایم از نگاه تو سیراب نشده اند

وآسمان به این بزرگی

                                                                      ابری برای گریستن ندارد .

            

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 14:11  توسط بهار  | 

احمدک

معلم چوناکه بیامد ، کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد .

سخنهای نا گفته در مغز ها به لب نارسیده فراموش شد .

پس از چندی صدا زد احمدک بیا پای تخته بخوان درس دیروز را ،

ولی احمدک درس یادش نبود ،

زبانش به نوک نوک بیفتاد و گفت :

بنی آدم اعضای یکدیگرند

                               که در آفرینش زیک گوهرند

چوعضوی به درد آورد روزگار

                                  دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ، تو کز ........

معلم خشمگین فریاد زد ، احمدک احمق ،بی شعور نخواندی درس چنین آسان ،

بگو ببینم چیست فرق تو با دیگران ؟

احمدک درد دل خویش چنین گفت :

اینان به دامان مادر خفته اند ونازند به سیم و زرشان ، ولی من کنم با پدر

پینه دوزی..........

ببین پینه های دست من گواست .

معلم فریاد زد ، به من چه که مادر زکف داده ای ، به من چه که دستانت

پر از پینه است .

فرستم یکی پیش ناظم تا فلک آورد همراه خویش ، تا به تو بنمایم دست

پر از پینه را.

احمدک گفت :

 معلم صبر کن درس یادم آمد ،

تو کز محنت دیگران بی غمی

                                نشاید که نامت نهند آدمی....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:8  توسط بهار  | 

آتش لیلی

خدا گفت : زمین سردش است .

چه کسی می تواند گرمش کند ؟

لیلی گفت :

من ، خدا شعله ای به او داد و گفت :

شعله را روشن کن ،

لیلی خودش را به آتش کشید و

خدا سوختنش را تماشا میکرد ....

خدا لبخند زد ،

لیلی هم لبخند زد ،

لیلی می ترسید آتش تمام شود .

از خدا چیزی خواست .......

مجنون آمد و هیزم آتش لیلی شد .

آتش زبانه کشید و

آتش ماند............

و زمین خدا گرم شد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:45  توسط بهار  | 

سکوت

وقتی بغضم شکسته شد و نفس هایم غرق شد در اندوه و

بی تاب ، فقط سکوت با من بود .

گاه گاهی که تنم ، خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین

مرداب زندگی کشیده می شد ، شب هایی که بالشم خیس

می شد  ،از اشک شبانه

وحسرت، فقط سکوت با من بود. دیری است که با درد خود

هم آشیان شده ام و هنوز ، سکوت با من است کاش به جای

تو عاشق سکوت  بودم !!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:43  توسط بهار  | 

افسوس ز رویا ها

کاش می شد در قفس پروانه داشت

کاش می شد بذری از گلخانه داشت

کاش می شد پر کشید از زندگی

کاش می شد حقه زد بر بندگی

کاش می شد آشنایان را شناخت

کاش می شد بازی غم را نباخت

کاش می شد غصه ها را در شکست

کاش می شد نزد فرداها نشست

کاش می شد با غریبان خانه داشت

کاش می شد با صداقت لانه داشت

کاش می شد از شب تلخی گذشت

کاش می شد مجلس دل را کسست

کاش می شد قاصدک ها را شمرد

کاش می شد راه صحرا را سپرد

کاش می شد شاپرک ها را گرفت

کاش می شد تا شب رفتن نخفت

کاش می شد ......................

کاش می شد ......................

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:44  توسط بهار  | 

صرف کن

صرف کن :رفتم ... رفتی ... رفت .

ساکت می شوم :

می خندم ، ولی خنده ام تلخ می شود

استاد داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده....

ومن می گویم :

رفت ....رفت .... رفت .

رفت و دلم شکست .... غم رو دلم نشست .

رفت شادیم بمرد .... شور از دلم ببرد .

رفت ، رفت ، و من می خندم ،و می گویم :

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است ..............

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:36  توسط بهار  | 

به نظرت چرا عاشقا دیونه اند؟

یه روز عشق، فضولی،حسادت و دیونگی باهم قایم موشک بازی می کردن بعد فضولی ، حسادت را پیدا کرد ، حسادت هم از روی حسودیش به دیوانگی میگه عشق پشت گل سرخ قایم شده ، دیوانگی هم خاری را بر می داره و به طرف عشق پر تاب می کنه و عشق برای همیشه کور میشه . دیونگی هم قول می ده تا آخر عمرش پیش عشق بمونه وتنهاش نذاره و قول می ده جای چشمای عشق باشه واسه همینکه هر کس عاشق میشه دیونه است ....................

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:40  توسط بهار  | 

خدا

الو ...سلام منزل خداست ؟

این منم مزاحمی که آشناست .

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است،

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست ،

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است ،

به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟

الو ...دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد ،

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست ؟

چرا صدایتان نمی رسد ،کمی بلندتر صدای من چه طور ؟

خوب و صاف وواضع و رساست ؟

اگر اجازه می دهید برایتان در دل کنم،

شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفا ست،

دل مرا بخوان به سوی خود ،

تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانۀشماست ،

الو ... مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم ،

دوباره زنگ می زنم ،

دوباره تا خدا خداست،

دوباره تا خدا خداست.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:50  توسط بهار  | 

طوفان

بذار عاشقونه هامو ،همه دنیا بدونن

بذار طوفان چشمامو ، همه موجا بدونن

حرومت باشعه دل من ، حرومت باشه وفاهام

حرومت باشه الهی ،همه ی مهرو صفاهام

تو نمک خوردی و آخر ،زدی ظفشو شکوندی

باورم نمی شه آخر ، دل شعمتو سوزوندی

من که اب شدم آروم ، واسه ی تو همه روزه

جاش نبود کاری کنی آخر سر ، دلم بسوزه

حالا داد می زنی: آروم !مگه می شه ؟ مگه می شه ؟

اگه فریاد نکشم خشک می شه دل از بن و ریشه

برو اما، این و گوش کن بعد اگه خواستی رفوش کن

اگه حرفام یه دروغه ، با حقیقت روبه روش کن

خیلی آزارم رسوندی ، دلمو بردی شکوندی

میگیرم روز قیامت دامنت، منو سوزوندی

حالا هر جوری می خواهی برو دنبال رهایی

مث تو ندیده بودم ، تو یه یار بی وفایی

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:5  توسط بهار  |